00:00
00:00
00:01
Transcript
1/0
جان جی پیتن 1824 تا 1907 میلادی من اولین بار زندگی نامش رو در 22 سالگی خوندم و در طول سالهای بعد بارها به کتابش بازگشتم و برای این کنفرانس هم مطالب اون رو دوباره خوندم. از یک سوال زندگی من با اون یک ارتباطی داشته هرچند که من چندن پیر نیستم.
اما پیتن از اسکاتلند به آسترالیا میره و بعد از آسترالیا 1400 مایل رو سفر میکنه تا با اقویانوس تا آروم بره و ما هم از اسکاتلند به سیدنی رفتیم هرچند که سفر رو به ادامه ندادیم اما در سیدنی در کلیسایی که شبانی می کردم با جی تی میلر آشنا شدم که اشون شبانی بود مبشری بود که در همون مندقه فعالیت می کرد و پسر جان پیتون رو می شناخت فریدرو و از دکتر میلر من برکات زیادی رو دریافت کردم و ایک از اونها این بود که به پیتن علاقه بیشتری پیدا کردم و بشارت او به آقایانوس آرام چرا تاریخ رو متعلقه میکنیم؟
دلائل زیادی هست یک دلیل اشاره میکنم تا این که تاریخ هار رو بشناسیم بدون شناخت تاریخ ما نمیتونیم زمان اکنون رو درکنیم و بدون تاریخ کتاب مقدس ما نمیتونیم دنیا رو درکنیم اگه برگردیم به کتاب پیدایش فصل 10 در اونجا میخونیم که بني آدم در ابتدای تاریخ بعد از سقوط علیه خداوند توقیان میکنه و در فصل ده پیدایش به ما گفته شده که چگونه خداوند نازل میشه و آدمی رو فروتن میسازه و اونا رو پخش میسازه و زبانشون رو عوض میکنه.
زبان های بیشماری به وجود میاد. انسان ها پخش شدن گسترده شدن در سرطار زمین. عده از اون ها به اقیانوس آرام رفتن. چگونه به اونجا رفتن هیچ کس نمیتونه مطمئن باشه البته سباره قایقایی کچیگی شدن و این کار انجام دادن. بعد اینکه هر جزائری که با اونجا رسیدن، جزائری که راجبش صحبت می کنیم امروز یا مجموعه جزائری حدود 80 جزیره هست در جنوب قویانو سهارام که امروزه و نوعاتو خونده می شه. و در تاریخ اونها رو هبریدی جدید می خونند.
کتناری که اونجا سفر می کنند در اون نقاط دور افتاده دنیا کاملا مجزا بودند از فرهنگ از تمدن به مدت بیش از هزار سال. و در 1774، کاپتان کوک که اهل یوکشار انگلیس بود و دنیا رو با کشتیش جستجو می کرد به اون جزیر می آد به هبرید جدید و نام اونجا رو اشون می ذاره هبریدیز جدید و وقتی که بر می گرده سفراتش رو چاب می کنه و توجه مردم جلب می شه به اون بخش ناشناخته از دنیا و زمانی که مردم در انگلیس راجب نیو هبریدیس شنیدن دونو اکسال عمل متفاوت بود عده از مردم در اروپا فکر میکنن چه جای عالی هست که در چنین جای آرون و سلحامیزی زندی کنند زندگی ساده که درش مشکلات نیست و تمدنی درش نیست همه چیز ساده است و انسانهای عالی باید اونجا باشند و چه جای عالی هست برای زندگی کنند بس یک نظر این بود و چنان که می دونید این تفسیر کاملا اشتباه بود.
چه اتفاق می افته وقتی که مردم نور انجیل خداوند رو ندارن؟ اونها به تاریکی افول می کنن. و این وضعیت هیبریدز جدید هست. مزمور 74 می گه زیرا مکانهای تاریک این سرزمین از اتراق آگاه های خشونت آکنده است. پر از خشونت. مردمی که در هبردیز زندگی میکردن کاملا از نور انجیل و کتاب مقدس دور بودن و به هزارا نوع گناه و جنایتی افترادن که در فصل اول رومیان بهش اشاره شده اونا در اسف بار ترین وضع در زندگی قرار داشتن
وقتی که مباشرینی شروع کردن به اونجا رفتن ساموه اولین نقطه بود و خدافن مباشرین رو برکت داد و از ساموه 1839 گروه کوچکی حرکت کردن به جزائر هبرید جدید و به ایرو مانگا رفتن رحبر اونها مردی بود به نام جان ویلیامز اون رو بلافاصله در ساحل کشتن و دوستش رو و اونها رو خوردن زیرا این ها قبائل آدمخوار بودن. 1839 یکی از تأثیرات این بود که مسیحیانی که در ساموها بودن دلشون سخت برای این مردمی که هنوز آدمخوار هستن. مدتداد زیادی از ساموهایی که مسیحی شدن همراه مباشرین انگلیسی میان به اون عبردی جدید.
یک گروهی میان در 1850 به رحبری جانگدی که احل اسکاتلند بود. اونا با آنیتوم میان در ناهی جنوبی این جزائر. و بعد از چند سال به یاری اون مسیحیانی که به ساموها تقالیل داشتن کار خداوند در انیتوم شروع شد و انیتوم بدل شد به انتیاکه ی اون جزایر جان گدی نامه می نیرسه به اسکاتلند و درخواست می کنه تا مبشرین فرستاده بشن مسیانی که زوج هستن ازدواج کردن و پر کلیس های اسکاتلند می نویسته که کلیس های کوچیکه هست و فقط چهل گروه داره اما همه این پاسخ نمی ده اما جان جی پیتن که در گلاسگو فعالیت می کنه و دوره خدمت شبانی شد و آخر سنده اوست که پا پیش می زاره. در 1859 ازدواج می کنه با مری رابسون که فقط 18 سال داشت و سفر می کنن. جان پیتون 30 سال داشت. به سیدنی میان و بعد به سوی هیبریتیز جدید. اول به آن نیتوم که با گدی آشنا می شن و بعد از اونجا اونها رو می فرستند به جزیره تانا جایی که هیچ مبشر انجیلی نبوده قبلن وسیحیان تلاش کردن اما موفق نشد بودن پس جان پیتون و همسرش و یه زوج دیگه در 1858 به اونجا میرند دور تا دور اونا ها پر از خطرات هست بلا فاصله خطرات شروع می شه یکی از اونا خطرات نسبت به سلامتیشون بود اونا خونه می سازن نزدیک ساحل در جزره تانا جمعیت تانا حدود 3500 نفر بود که حدود 40 کلومت قطرش بود و در اونجا اونا خونشون رو تسیس میکنن و این بدترین شرایط فصل بود زیرا فصل فصل باران بود مری حامله است و بعد از تولد فزندش بسری به نام پتروس میمیره ثوم مارس سال بعد همسرش رو از دست میده و چند هفته بعد پیتروس هم که بسرگوچیکی بود از جهان میره
وقتی که مریداش میمرد پیتان باش سوبت میکرد و او گفت ای کاش مادرم اینجا بود او زن عالی هست مثل یک جواهره و بعد در اتاق کسی رو دید که نمیدونه از او کیست و بعد بهش گفت فکر نکن من نگرانم اومدم اینجا و مادرم رو ترک کردم اگر باز هم میتونستم این کار رو انجام میدادم با عارضوی بیشتر با همه دلم نه من ناراحت نیستم و پشیمان نیستم که خونه و زندگی رو ترک کردم
وقتی که میمیره آخرین حرفش اینست تا به عبد با خداوند و سلامتی اونا در خطر هست اما مشکل خطر بزرگ بزرگ خصوصیت مردمی که در اون جزیر زندگی می کنند چندین قبیله هن، رهبره های مختلفی دارن، رئیس قبیله متفاوته، همه ی اونا کسانی هستن که مسیر رو نمی شناسند، در خرافه هن و به محضی که حقیقت با اونا گفته می شه. ضدیت انسان طبیعی شروع می شه، ذهن نفسانی علیه خداونده و این ضدیت علیه مباشرین نبود بلکه علیه حقیقت بود، حقیقتی که بیان میکدن و بشارت می دادن. مردم اون جزیره قابل اعتماد نبودن، اصلاً یه کفی رو می سدن و بلافاصل کار دیگه رو انجام می دادن. در بین خودشون در حال جنگ بودن و چنان خشونت در ذاتشون بود و زندگی به قدری ارزان بود و سخت جنین آدی بود و همه جور شرارتی وجود داشت و پیتان می نویسه مه حتی که فکر می کنم که چه جای رو ترکدم و به اینجا اومدم دلم می سوزه اما خداون بهش فیض می ده و او باقی می مونه و مسیحانی که از آنیتوم اومدن می آن به کمک او، ایکی از اونها مردی به نام نموری که او رو تنا در چند سال بعد می کشن. او در یک خونه کوچیک زندگی می کرد نزیک پیتن، نزیک خونه پیتن.
وقتی که اولین بار بهش حمله کردن، پیتن به او گفت بیا و خونه تو نزدیک من بساز و در بین قبایل بود پرست من رو. اما او میگفت نه میسی. او به مبشرین میسی میگفت. گفت میسی. وقتی که اونا رو میبینم که اونا مثل من هست. من خودم را در اونا میبینم وقتی که اولین بار مبشرین مسیه اومدم به این جزیره. من میخواستم اونا رو بکشم. چنان که اونا الان میخوان من رو بکشن. اگر اون مبشر باقی نمی موند، من همچنان یک آدم خار باقی می موندم. اما اومد و همچنان اومد تا این که با فیض خدا و من عوض شدم و بدل شدم مردی که هستم اکنون. من نمی تونم دست از اونا بشویم. اما میام و نزدیک تو ساکن می شم و سعی می کنم اونا رو بیارم نزد مسیح
و چند هفته بعده که منوری چنان سنگ سارش میکنن که فقط میتونه خودش رو بیاره به خونه ی جان پیتان و در آغش اون میمیره. دردهاش بسیار زیاد بود و او سبوران اینا رو تعمل گرد و مرتب می گفت به خاطر مسیح به خاطر مسیح و او مرتب دعا می کد برای کسانی که بهش آزار می رسوند و می گفت خداونده ایسای مسیح اونا را به بغضیر را نمی دونند چه می کنند خداونده خادمینت رو از تانا مگیر پرستشت رو از این جزای تاریک مگیر خداونده همه ی مردم تانا را بیار تا مسیح را پیروی کنند و پیتان می نویسه که مسیح برای او همه چیز بود و به او آرامش با آرامش و اتمینان از این جهان رفت.
خطرات بدنی هم وجود داشت و پیتان مرتب در این خطر قرار داشت. تصویر اینیست که نشون بده که او در جوانی چه قیافه ای داشت ولی او باید بسیار قویه ای کلب باشه و این مردم جزائر به سرعت عصبانه می شدند به سرعت و گاهی کایی رو انجام می دادن که بعدا پشیمون می شدن پس وقتی که اتا بیش از یک بار اونا توفنگشون رو می زاشتن روز سره پیتن او اگر میتونست و اگر نزیک بود بلا فاصله اونا رو میگرف، بغل میکن و چنان میگرف که نتونن گلورا بزنن تا این که اونا خشمشون فروه مینیشست و این رو بیش از یک بار انجام داد.
یک بار به دیدار کسی میره و مردی از که در حال مرده توی کلبش اون مرد و ظاهرن روی اون علفه دراز گشیده و همچنان که دارن صحبت میکنن اون مرد با دستش داره دنبال یه چیزی میگرده چه کار میکنه داره دشنه ای رو در میاره بس این بهش گفتن تا تو پیتون رو بکش و فکر میکنن این مردی که میتونه این کار را انجام بده. البته پیتون او را معفق متوقف میکنه. و این شرایطی هست که در این زندگی میکنه. خطره ای که منطب جونش را تحدید میکنه.
و بعد اصف باره ای که از خطرات بزرگ و ناهی سفید بوستا بودن. اینا سفید بوستا تاجره چوب بودن که در بین این جزائر بدون هیچ ره و بدون هیچ توجهی به مردم ساکن اونجا حاضر بودن هرچی را که میخوان به دست بیارن و به ویژه چوب سندل رو که در اون زمان بسیار قیمت بود و این ها تاجر چوب سندل بودن و اغلب اوقات این افراد بی خدایی بودن کاملا فاسد و مشاقسته که اینا باعث گسترش سرخک شدن در بین اون مردم که اون بیماری رو نمی شناختن مردم جزیر و صدها نفر مردن پس این شرایطی که خطراتی هست که میشه در نظر بگیرید وقتی که مردم نمیدونند تفاوت بین سفید بوستارو که آیا مسیحی هست یا نه وقتی که این بیماری واگردار سرخک اومد بسیاری از اون سیاپوستان مردن و اونو نسبت دادن به سیاپوستان به مسیحیان در جانویه 1862 اوظا بسیار خطرناک میشه
یک روز صبح پیتن در اتاقش هست و یک مبشر دیگه میاد به نام جانسون و باهم هستن و بعد دو نفر وارد میشن بسیار خطرناک به نظر میشن اما میگن ما اومدیم برای دارو داروشون رو میگیرن اما وقتی که میخوان اونجا رو تر کنن یکی از اونا بر میگرده و اون چماقش رو محکم میزنه به جانسون جانسون به زمین میوفته چنان ضربه شدیده که در عرض دو هفته بعد از این واقع از جهان میره.
سپس در همون ماه به خونه پیتن حمله می کنن نیمه شب اول بومی ها میان و انبارش رو خراب می کنن همه دارایش رو می دوزن پیتن با مردی به نام ابراهیم پیر در داخل اتاقش هست ابراهیم پیر یکی از بومی هاست به آنیتوم تعلق داره که مسیحی شده و همراه پیتن هست. هر جا که پیتن می رفت اون ابراهیم پیر باش می آد. حالا این دا در اتاق خواب هستند و بومی ها انبار رو خراب کردند و در این لحظه هست که بعد از این که دعا می کنند پیتون تنها راهی که داره اینه که تپانچهش رو برداره هرچن که تپانچه خالیه و نمیخواد کسی رو بزنه اما تپانچه رو بر میداره وقتی که میبینن اونا فرار میکنن برای چند لحظه و پیتون میدونست که اتفاقی که افتاده اون شب اونا فردا صبح میان سراغش تنها کاری که میتونست بکنی اینه که فرار کنه به اون سمت جزیره جایی که یک زوج مسیحی هستن به نام متیسن و به این امیده که قبائل اون ناهیه بهتر باشن چون در اونجا قبائل زیادی بود و بعضیشون بسیار قشن بودن و اونجا فرار می کنه و یک شب را اکثر و شب را بالا یک درخت سپس سرانجا به متیسن می رسه و اونا ازش خوش آمد میگن اما اون قبائل به دنبالش هستن و یک کس دیگه ای که امراح پیتون بود کلوتر بود و این کلوتر یک سگه بسیار کمک می کنه به پیتون وقتی که خونه مدیسن هستن دو هفت هست که می گذره یک شب ساته ده شب این سگ می پره روی تخت پیتون هر چی که روش هست می کشه و پیتون می دونه که این خطری است میره دمه پنجره و میمینه که بومی ها دور تا دور کلور رو گرفتن و در دستشون مشعله و دارن میسوزونن.
ابتدا کلیسا رو که نزیدی که خونه مسیحیان بود و بین کلیسا و خونه یک حصار چوبی هست و اومدن تا اون حصار رو آتش بزنن که اگر این کار رو انجام می دادن، کل خونو به آتش گشید می شد. بهتون میاد بیرون و به متیستون میگه من دارم میرم. شما دعا کنید و در رو ببندید. و میاد بیرون و در یک دست دشنا است و دست دیگه تپانچه است. میاد نزدیک اون حصار که در حال آتش جدا می کنه اما بلا فاصله دور تا دورش رو بومی ها می گیرن که چماغ به دستشونه و در این لحظه است که توفان شروع می شه، ترنادو می شه دقیقاً به این دهکده میره، دقیقاً در این لحظه صدای عجیبی بلند میشه من نشنیدم اما در داران وقتی که ترنادو شروع میشه این صدای غریب میاد و بعد باران شدیدی شروع میشه باران بسیار شدیدی پاهین می ریزه و مشعله ها و اون آتش کاملا خاموش می شه و بعد بومی ها می گن این یهاوه هست این خدای پیدنه که بارون رو فرست داد و په این شکله که نجات می آبند
فردای اون صبح اون بومی ها باز می گردند و در این لحظه از که باران به یاریشون نمی رسه بلکه یک کشتی که در ساحل دیده می شه و این کشتی هست که از انیتوم می آدم و پیتون و دیگر مبشرین متیسون با مشکلات به اون کشتی میرن. زیرا مستر آقای متیسون میخواست بمونن. اما شارع غیر ممکن هست. پس همه چیز رو ترک می کنن. تمام دارویش رو در تانا می دوزن و همراه سگش و ابراهیم پیر بر می گردن به آنیتوم و این اپتدای 1862 هست.
در اونجا از او خوش آمد می گن و بعد از دعا مبشرین تصمیم می گیرن که برای سلامتی او بهتر به استرالیا بره و در اونجا مسیحیان رو تشویق کنه. به این نیاز زیادی که در اینجا هست و فرصتی که هست. و به مدت یک سال پیتون سفر می کنه در استرالیا و به چهارصد نقطه سر می زنه و این کار ساده ای نبود در اون زمان در اون زمان قطار نیست حتی جاده وجود نداشت اغلب اوقات پای پیاده باید بره در سیدنی او رو نمی شناختن وقتی که گفتن می خواد داره کلیسا صحبت کنه پرسیدن تو که یه هستی؟ اما به من از این که کلامش گوش دادن مسیحان دورش جمع شدن و پیامی که برای اونها داشت و بخشی از آرزوی این بود که پولی رو جمع کنه تا بتونن یک کشتی بسازن که این کشتی مواد قضایی و مبشرین رو با اون جزایی بیاره در تا اون لحظه اینا وابسته بودن با اون تاجرین تاجرین چوب که واقعا از اونا فراری بودن بس نیازشن به یک کشتی و پیتن در استرالیا گنبانی مسیحیان صحبه کشتی رو را مندازه و هر کودکی با یک پنس میتونست عضو بشه و یکی از صحابه اون شرکت رو بخره به اغلب اوقات ست ها نفر از این کودکان عضو این شرکت میشن و در عرض دو یا سه سال پول کافی به دست میارن تا بتونن اون کشتی رو بسازن به نام طلوع صحبه و سآل بعد این بود که او برگرده به اسکاطلند و توجه های مردم اسکاطلند رو برنگی زنه.
اتفاقی در استرالی افتاد، در اسکاطلند هم خواهد افتاد، اما او نمیخواست این کار انجام بده. و این تنها زمان ای در زندگی شکوید و ارواقه قوره میاندازه که هایا به اسکاطلند بره یا نه، بیاین که برگرده به اون جزیره. و اون غوره میگه برگرد بخونم و او سفر میکنه به اسکاتلند و مشخصه که این ادایت خداوند بود در اسکاتلند مردم واقعا تشویق میشن تا کلام او رو بشنون و چه اتفاقی افتاده و چه نیازی در اونجا هست وقتی که اسکاتلند رو ترک می کنه گفته شده که هر کس در اسکاتلند یک گلک پولی داشت برای اون کشی طلوس رو و واقعا مردم تشویق شدن و در رحمت خداوند به او یک زن دیگه داده شد به نام مارگریت که با او بود در ما باقی زندگیش و آن دو سرانجام بر می گنن به استرالیا و بعد از اونجا به آنتیوم 1866 و در اینجا هرچند که میخواد برگرده به تانا اما نظر مباشرین در اونجا این بود که بدون شک الان وز مناسب نیست و او رو به جزیر دیگه میفرستن به نام انیوا و به مدت پونزه سال در انیوا میمونن
وقتی که به ساحل می رسن مارگرت یعنی عروسش می گه من صورت های سیاه رو دیدم که به ما خیره شدن از میان سخره ها بدون این که لبخندی روی لباشون باشه و من نگرم که آیا تشنه به خون ما هستن اما چونین نبود بیتون می گه اونا با دلسوزی ما رو پذیر افتند اما این دلتوزی عمیقی نبود. خونه اولی که می سازن فقط یک سقفی بود و چار تا ستون. دیواری نداشت و چون دیواری نداشت دارائیشون و بومی ها می دازندن. هر چیزی که اونجا بود بر می داشن و فرار می کردن. و مردم بومی دونو بودن. یه دهشون شرم داشن، یه دهشون پررو. و بعد پیتن یک مکانی رو پیدا می کنه که بسیار بلند هست برای خونشون روی یک طب هست تا دور از پشه ها و غیره باشه. اما بومیا اجازه نمیدن اون منطقه رو داشته باشه، اون تک زمین رو. علتش رو نمیگن. اما میگن ما یک نقطه دیگه رو داریم که بلنده یک تپهی هست و اون رو بهش نشون میدن.
وقتی که شروع میکنه اونجا رو هفاری کنه برای زیربنا، عده زیادی استخون رو میبینه. و از بومیا میپرسه این استخوانها برای چیه؟ و اونا میگن آها ما مثل مردان تانا نیستیم ما استخوان مردم رو نمیخوریم فقط گوشتش رو میخوریم و بعدها فهمید که اونا عمدن اون منطقه رو بهش دادن زیرا اعتقاد داشن که خدای اونا بسیار عصبانی میشه که کسی بیاد و در اون مکان مقدس خونه شو بسازه و بعد پیتا نابود میشه و از دست او راحت میشن و دارایشو به دست میارن. پیتا این رو بعدها فهمیده.
بس این جزیره انیوا هست و در اینجا هست که فیض خداوند شروع به کار میکنه. همون مردم و همون فساد و تاریکی فیض وارد میشه. و اولین کسی که فیض خدابند در دلش کار میکنه برادر مردی است که قصداش پیتون رو بزنه و بکشه. این مرد ایمان میاره به خدابند ایسای مسیح و نامش است نماکی.
برای انگلیس ها چایی خوردن بسیار مهمه. اتا در اون جزیر انگلیس ها ساعت چار از چایشون رو می خوردن. و این نمکی علاقه من شده بود به چایی خوردن. و هر عصر می اومد و می نشست و اون چایی رو می خورد و بعد عصر بعد اومد و بعد که اومد یکی از دیگه از رئیسان قبیل ها را اورد و زنش رو و سه نفر از اون ها. و در فیض خداون این سه نفر کسانی هستن که به خداون ایسای مسیح ایمان میارن.
از کسانی که آدم خورن تحت بشارت انجیل بدل می شن به انسانهای نیک و مهربانی و پیتن می گه ما هم دیگر رو دوست می داشتیم بس این ابتدای کار هست اما دشمنی وجود داره و گاهی نماکی باید بیدار بمونه کل شب رو اطراف خونه پیتن و دستش دبله آبی باشه که اگر خونه شو با آتش زدن اون رو خاموش کنه
اما نقطه شروع کار بسیار عالی هست رقطه که نظر مردم کاملا عوض میشه رابطه اش در اینجاست در جزیره آنیوام در فصل بارونی از نوام تا آوریل بارون زیادی بود اما مواقعی سال بارون نبود و اینا باید آب نارگی رو میخودن و آب بسیار کم بود اما دو چاه وجود داشت که درش آب قرار داشت و صاحب اونها جادوگر جزیره بود و جادوگر اعتقاد داشت که قدرت داره تا آب رو در اون جزیره بذاره و یا جلوشو بگیره و خب بومیا باید پول می دادن بهش تا آب با اون چاه بیاد و این شکلی که اون پول در می آره و کنترول می کنه اونجا پیتن فکر می کنه که اگر بتونه چاهی رو اونجا بزنه چاه آب شیرینو بسیار چیز عالی هست و تصمیم می گیره که تلاش بکنه
می درست که باید عد دقل سی مت پایین بره بس شروع می کنه در اول یکی از بومیا میاد و بهش کمک می کنه البته باید پیتون بهش چیزی می داد پول نبود اما اینا قلاب ماهیگیری بهشو می داد پیتون قلاب ماهیگیری داشت و برای اینکه بهش کمک کنن به اونا اینا رو هدیه می داد و مدت این کار انجام دادن حدود 12 متر افتنا پایین و در اونجاست که دیوار چاه پایین میریسه و بعد از اون هیچ کدوم از اون بومیا به پایین اون چاه نمیره پیتون این مشکل رو میخواد حل کنه دو درخت رو قط میکنه و اونا رو در دو طرف چاه میذاره تا دیوارش رو محکم کنه اما حتی نماکی که مسیحی شده بود به پیتون میگفت تو نباید این کار انجام بدی مردم فهمی کنن تو دیوانه ای هرگز به تو گوش نمی دن میسی آب از بالا میاد پایین آب از پایین به بالا نمیاد تو داری زمین رو می کنی فهمی کنن دیوانه شدی
این واقعا نظر بومی ها بود هرگز نشنیدن که کسی چاه بکنه و آب شیرین ازش بیرون میاد از طه زمین از دواز متری تا سی متری پیتن به تنهایی باید اون چاه رو هفت کنه وقتی که میرسه به اونجا به سی متری مشخصه که آب داره میاد اما مطمئنه بود که آب شیرین به دستش برسه و نمکی میترسید اگر به آب برسه این آب میخوره به دریا و کوسه میاد و پیتون رو میخوره اما چاه به آب شیرین میرسه و روز بعد پیتون یه کاسه آب شیرین رو میاره و به دست نمکی میده نماکی نگاه میکنه و میبینه بله این آبه و نماکی که رئیس قبیل هست همه قبیله را جمع میکنه و شروع میکنه به اونا موزکردن از هم بالای اونچاه و میگه کار یهوفه خدای سفید پوسته آلیه هیک از خدایان انیوا نمیتونه به دعای ما پاسخ بده چنانکه میسی خداش پاسخ داد و بعد به سیناش میزنه. میگه چیزی در دل من میگه یهووه وجود داره. او که نادیده است و ما هرگز راجبش نشنیدیم و ندیدیم تا این که میسی اون رو به ما شناسند.
و در فیض خداوند کندن اونچاه شروع علاقه مردم می شه به کار خداوند و کلام انجیل و مردم شروع می کنن به اومدن به کلیسا اما قبلن وقتی که به کلیسا می اومدن هشکس توجه نمی داد پیپ می کشیدن می خوابیدن و حواستشون به کلام نبود اما از این لحظه به بعد شروع می کنن به گوش دادن و روز شمبه بدل میشه به روز آشبازی، زیرا روز بعد روز خداونده، روز شباد و بومی ها یاد گرفتن که خداوند از ابتدای آفرینش یک روزو مقدس ساخته و این روز عالیه هست و برکتیه که باید کسانی که خدا رو میشه ناسن اون روزو حفظ کنن پس روز یک شمبه به این شکل که در آنی وا تصیص می شه و دو سال بعد اولین مراسم تحمید صورت می گیره.
بیتن دو سال اونا رو آماده می کرد. کسانی که ایمان داشتن، نماکی و دیگر مسیحیان، عدود بیس نفر بودن. در پیتون اونا رو به آزمایش جدی میذار، عده زیادی میخوان تحمیل بگیرن اما اون بیس نفر رو انتخاب میکنه و از میان اونا فقط دوازن نفرن که نشون میدن و واقعا میدونن چه میکنن و دلشون رو به خدمت به خداوند یسای مسیح دادن و به اشتیاق خودشون و بعد از این که پیتون اونا رو به دقت مورد آزمایش قرار میده اونها رو تمید میده و اجازی میده در مراسم شام ربانی دقت کنن.
در روز یک شمبه، پیتون در مورد ده فرمان صحبت می کنه و راه رستگاری مطابق انجیل دوازده کاندیت رو در برابر همه بومیا که جمع شدن می آره و بعد از این که اونها رو تشویق می کنه و می گه شما مسیحی هستن از اونها دو سآل می پرسه آیا تو متابقه ادعات به ایمان به مسیح در حضور مردم میخوای تو رو تحمید بدم؟ و آیا از این به بعد برای مسیح زندگی خواهی کرد و از گناه نفرت خواهی داشت و تلاش میکنی تا خداون ایسای مسیح رو خدمت کنی و دوست داشته باشه؟ این دو سآل از اونا میپرسن و به این شکلی که دوازده نفر مسیحی تمید میگیرن و نه یا ده نفر اونها قاتل بودن قبل از اینکه مسیحی بشن و این ابتدای عالی هست برای کار خداوند.
پیتان واقعا به شعف در میاد از دیدن ایمان اونها. پونزره سال در انیوا هست. در 1880 خانم پیتن دو تا از بچه هاش از دست میده در اون جزیره. بیمارش شدیده و مجبور میشن برن به استرالیا. اونها رو به انگلیس میفرستن. وقتی که در انگلیس هست از 1884 به مدت چهار سال. این بسیار مهمه. زیرا برادرش که شبان بود در گلاسکو او میگه پیتون تو خاطرات تو بنویس از اون اتفاقاتی که بر سرت اومد و پیتون میگه نه غیر ممکنه و این نباید نوشته بشه اتا بهش فکرم نمیکنه اما بعد خداوند در دلش میذاره و تصمیم میگه تا این کار انجام بده و در 1888 زندگی نامش چوب میشه.
این کتاب فقط سالهای ابتدایی رو تشریح می کنه تا زمانی که باید از تانا فرار کنن یعنی چهار سال اول رو. بس ارواقه سابقه پیروزی نیست و تحصیص کلیسا نیست بلکه سابقه شکست و مشکلات و سختی ها است. اما ایمان به خداون ایسای مسیح و ففاداری خداون به ایمان داران و همچنین مسیحانی مثل ابراهیم پیر و این کتاب تأثیر عالی میذار رو احالی انگلیس 18 هزار جلش در عرض چند سال به فروش میریسه و بعد بخش دومهش رو مینویسه که ادامه ای روایت رو میگه اما دید مردم اروپا و ویژه انگریز رو باز می کنه به اون ناهیه و این دید رو می ده تا بشارت واقعی صورت بگیره در بین مردم نقاط مختلف دنیا قبل از این واقع پیتر رو فقط در یکی دو نقطه اسکاتلند می شناختن اما بعد از اون در همه جا رو می شناسن
سپرژن او رو دوت میکنه تا بیاد در کلیسا صحبت کنه سپرژن او رو معرفی میکنه به عنوان پادشاه آدمخارها و دو تا از رئیس جمهور های امریکا میخوان او را ببینن پیتان به امریکا آمده در 1890 و با دو تا از رئیس جمهور های امریکا صحبت میکنه بس درها باز میشه و کتابش که زبان انگلیسی هست و همچنان به فروش میره در سرت ها سر دنیا بخش میشه پیتون یک مرد بسیار فروتانه دل بسیار بزرگ بسیار گرمه شخصیت گرمی داره بچه ها آشقش هستن در یک مورد این خیلی جالبه به خونه یکی از دوستانش میره وقتی که مینیچینه یک بچه کوچی که میاد و میپره روی زانوی او انگار که او دوست قدیمشه و به پیتون میگه من تو رو میشنستم پیتان تعجب میکنه اما در میابه که علتش چیه؟ این مرد در خونش یک تصویری داره یک نقاشی هست از موسا و این بچه که اون تصویر رو دیده موسا با ریش بلند و این پیتان رو میره با ریش بلندش میکه اکنون موسا به خونه ما آمده در از صورت پیتان آشق بچه هاست و اونا وقتی که باشون صحبت میکنون پاسخ میدن و حقا سم زیادی داشتن به اون پینی هایی که میدادن در ساخت اون کشتی در اسکاتلند، در استرالیا و در جاهای دیگه پیتون انرژی بسیار زیادی داشت و حتی وقتی که حشتات سالش بود با تبر درخت میانداخت و کارهای مثل اون و چقدر این مراقب بود اون پولی که دستش دادن که چگونه اونو خرش کنه و خرج خودش نکنه و حتی شب در فضای باز میخابید که پوره به هوتل های ملبورن و سیدنی نده بسیار فرد جدی هست حالا بذاریم به درس های زندگیش فکر کنیم.
به 1880 درستیدیم وقتی که به انگلیس برمی گرده کتابش جاب میشه برمی گرده به استرالیا اکنون بیش از شهست سالشه و همچنان به اون جزایه سفر میکنه. در آخر این سفرش 1904 به انتیوام میاد. هشتاد سالشه و 1905 خانومش میمیره و خودش دو سال بعد در ملبورن استرالیا از دنیا میره. 1907 درس های زندگیش. اولین درس. بزرگترین درس. و این قدرت کلام خدای زنده است. قدرت کتاب مقدس. این کاری نیست که او انجام دد و یا دیگر مباشرین بلکه آنچه که لغا گفت در کتاب اعمال رسولان کلام خداون روش کرد و افزون شد. این کار خدای زنده است که از کلامش استفاده می کنه. خداون می گه کلام من مثل یک پتکه که سخره رو نابود می کنه. ایک از مباشرین رانتیوم اینو گفت. قبل از این که مباشرین به این جزیره بیان سفید بوسای زیادی اومدن و حتی حرفای زیادی زدن. اما بومی ها تغییری نکردن. به چه علت؟ زیرا فقط کلام آدمی بود. مثل این که ما با یک چوب یک سنگ رو بزنیم، اما وقتی که مباشرین اومدن اونا ها پوتک را آوردن یعنی کلام خدای زنده را و با اون پوتک سخره رو کبیدن کلام خداوند رو به زبان مردم ترجمه کردن و برای اونا خوندن و اونا تعلیم دادن و اونا برای خودشون خوندن و حتی اون رو با حافظه سو بردن، بهش ایمان آوردن، از اون رو اطاعت کردن و به این شکلی که کلام خداوند دل سنگی اونا رو شکست و بدل صاخبه یک دل تازه و بودپرستی ها و شرارت ها رو کنار گذاشتن و شریعت خداوند رو به عنوان رسم زندگی پذیرفتن. کلام خدای زنده به این شکل تغییر میده زندگی مردم رو.
پیتان بگیر رول قدس وعده های ساده کتاب مقدس رو بر دل اولین مسیحان نوشت به شیوه ای که بونا کمک کرد تا در همه این مشکل ها تحمل داشته باشد. این چیز بسیار آلی هست و من فرصت نداشتم تا با شما توصیف کنم شرایط اصفبار و تاریک اونجا رو. بطپرستی کامل. واقعا چی چیزی میتونه واردی این شرایط بیشه؟ کلام خدای زنده. کتاب مقدس. که بسیار قدرتمنده. و این کلام خداون باید شد تا ایمانداران یک مسیحیان واقعی بشن. بسیار شاد در زندگی و در مرک. به این کلام گوش بدید به یک از اون مسیحیان نوکیش، یک از بومیان که در حال مرگه.
بعد از اینکه من از این جهان رفتم، حرفای بد نذارید، شیوه های بودپرسی رو کنار بذارید سرود های یهوور رو بخونید و نزد مسیح دعا کنید و من رو مثل یک مسیحی به خاک بسپارید من با شادی میمیرم و میرم تا با مسیح باشم و هرکس که جای من رو میگیره بذارید آخرین کلام من در این دنیا این باشه بذارید یک فصل از کتاب مقدس رو بخونیم و من برای تون دعا میکنم و میسی برای من دعا میکنه و خداون میذار تا من برم وقتی که همچنان شما میخونید سرود مسیحیت رو.
این واقعا یکی از مسیحیانم و همچنین ابراهیم پیرو که گفتیم راج بهش. وقتی که پیتن بر می گرده برای بار دوم به آنتیوم وقتی که در انگلیس بوده پیتن سگش را از دست داده و در می آبی که ابراهیم پیر که مرده ساعتش را باقی گذاشته و می گه این ساعت را به میسی بده و بهش بگو من میرم نزد مسیح که ساعت بهش نیازی نیست و وقت وجود نداره و پیتون در مورد ابراهیم پیرچونین میگه میگه او مثل یک فرشتهی خداوند در کنار من ایستاد در مشکلات و در سختی هدژا که میرفتم با من بود مشتاقانو به من یاری داد با آخرین قدرتی که داشته هر کاری که باید انجام میدادم و مشخص بود که او همه این کارها را انجام میده نه به خاطر محبت بشری بلکه به خاطر خداوند ایسای مسیح این مرد در جوانیش آدمخار بود اما با فیز خداوند مخلوقی دازه در مسیح در کنار من ایستاد و کامل قابل اعتماد بود و در سختی ها و مشکلات همیشه به من یاری داد
قدرت انجیل که خداوند از اون استفاده می کنم این مبشرین در سال های اولیه هیچ پاسخی از مردم تانا نمی گرفتن اما زمانی وجود داشت. این مباشرین مسیحی با کلام خداوند آشنا بودن و می دونستن برای هر چیزی زمانی وجود دارد. و از کلام خداوند و عرضشش به این بس می رسیم که نوشتن چقدر مهمه. چقدر آلیه که ما بیدونیم کلام رو بنویسیم و بخونیم.
این بومی ها خط نوشتاری نداشتن و در یک مورد پیتن داره دور از خانهش کار میکنه، دور از همسرش و میخواد پیامی رو ببده. بس اون رو روی تکه چوب منویسه و یکی از بومی ها میگه این پیام رو به همسرم برسون. اون بومی نگاه میکنه و تکه چوب و میگه چوب چوب حرف نمیزنه چوب حرف نمیزنه پیام نمیده پیتر میگه نه تو اینو بگیر و ببر و اون اینو میگیره و میده دست زنش و زنش پیام رو میگیره به این شکلی که او تصمیم میگیره که کیدام مقدس رو ترجمه کنه به زبان اونها و نمکی میگی من کمک میکنم و این اتفاقی که روی میده او و پیتن روی عهد جدید کار میکنن و در نهایت عهد جدید رو ترجمه میکنن و اون رئیس قبیله میگه بزار این کلام صحبت کنه و بعد وقتی که پیتون می خونه او میگه بله این صحبت می کنه زبان من را صحبت می کنه و پیتون از گلاسگو یک دستگاه چاپی آورده بود و میگه چقدر سخته چاپ کتاب او هرگز این کار انجام نداد بود و میگه من باید اعتراف کنم فریادم به آسمان بلند شد وقتی که اولین صفه چاب بیرون اومد و این ودود ساعت یک نیمه شب هست اون تنها سفید پوست در اون جزیره او در تاناه هست و همه بومیا به خواب رفتند و پیتون می نویسه من یک بچه می رخصیدم و فریاد می زدم یرا کلام خداوند به زبان اونها برای اولین بار به چاب می رسه و پیتون چنین می گه دوستان کتاب مقدس ترسی از دشمنان کلام خداوند نداشته باشید و به این مانا کلام خدای زنده تا به عبد باقیست این کلام خداونده کتابی که آدم خوارها رو بدل می سازه به خادمین و خداوند قادر هر کسی رو حوص کنه.
درست دوم و چقدر قدر کتاب مقدس رو بدونیم. شما اگر جوان استید چقدر مهمه که کتاب مقدس رو به حافظه بسپارید. بسیار آلیه و این به شما برکت می ده و به شما و هرکس که خدا من شما رو در سر راهش بذاره. ما از طریق کتاب مقدس خدای زندر رو می شناسیم و ترس خدا رو و این درس اصلیه. ترس خدا ابتدای حکمته. این ترسی پاک هست. و با تعوال روحانی به ما میرسه و در این جزاره این روی داد وقتی که ده فرمان رو میشه نیدن به جایین که سآل کنن و زیر سآل ببرن در میابن که اینا شریعت خداونده و مقدسه و روی القداس اونا را در دل نوکیشان مینویسه بس ده فرمان شیوه زندگی این افراد بومی شده و ببیش روز یکشنبر رو روز خداوند اونا حفظ میکردن. این مسیحان این جزائر. تا حدی که پیتون میگه وقتی که من برگشتم به اسکاتلند و دیدن چگونه روز یکشنبر رو سپید پوستای مسیحی حفظ نمیکنن. آرزومنده روزهای سبت در هبریدیز جدید شدم. اکی دو کلام از انگلیس بگم که اونم ایک از مباشرین بود. و او میگه بدون شک رشد انجیل در انیتوم به حفظ روزی یک شمبه بود. مخلی که ما یک روز رو حفظ میکنیم برای کلام خدا و کارهای معنوی کمک به دیگر مردم و کار کلیسا و فرای همه تأثیر روح قدس بر دل ما بطابق وعده خداوند. امچنان که یوهننا که به پاتموس تعبید شد و در روز خداوند در روح بود ما هم این روزو محفوظ نگاه می داریم.
علاوه بر کتاب مقدس آنچه که مهمه خانواده مسیحی هست. این موضوعی بود که در آنیوا وجود داشته. ای خونماده مسیحی شما اگر قرار دارید باید خدامند و شک بگیم اگر بچه هستین ممکن قدرش رو ندونید وقتی که بدر مادر دعا می کنن و کلام رو می کنن این برکت بسیار عالی هست در این جزائر خونهای مسیحی تحسیز شد برای اولین بار و برای پیتن بسیار مهم بود شیوهی که به کار می موردن در هبریدیز جدید در یک کلام این بود یک کلیسه رو تحسیس کن به اینور و اونور نرو که در اینجا صحبت کنی در اونجا صحبت کنی بلکه یک کلیسه رو تحسیس کن و این کلیسه باید مرکز زندگی و فعالیت باشه برای اون مردم و این اصل بسیار مهم می هست پاکیه کلیسا کلیسایی که مثل یک نور بر بالای طبع است و بعد این کلیسا مرکزی می شه برای حیات معنوی برای دیگران آخرین نامهش که در 1904 و از اانیتوم می نویسته می گه ما اکنون 25 تا از 30 جزیره رو داریم و 17 هزار از این بومیا رو داریم که مسیحی واقعی شدن و خداون ایسای مسیحی رو خدمت می کنن.
در آرمانگا که جان ویلیامز رو به قدر سوندن پنج مباشر دیگر رو کشتن و دو تا از اونها رو آدم خورا خوردن. اکنون یک جزیره مسیح شده. سی ست مسیح هستن، دوازده شیخ و دوازده معلم و تقریبا تمام جمعیت به کلیس های شرکت می کنن. این جزائره که آدم خار بود اکنون کلام خداوند و انجیل همچنان درشون باقی هست. ویکیپیدیا نگاه کنید وانو آتو نام این جزائره هست.
همه این وقعه روی داد به خاطر حضور و قدرت خداوند ایسای مسیح. جیزره کوچکی که اسکاتلندرش به دنیا اومد روی در قبرستانش این کلام نوشته شده گوستفندان دیگری نیست دارم که از این گله نیست آنهارا نیست من باید بازگردن و این کلام خداوند ایسای مسیحه پیتن در خاطراتش به ما میگی که هرگس نمیتونست دوام بیاره اگر خداوند ایسای مسیح حضورش با اون نبود وقتی که همسرش مرد همسر جوانش در تنها از دنیا رفت چونی مینونیسه میگه مگر بخاطر خداون ایسای مسیح و مشارکتی که به من داد من بایستی دیوانه میشدم و در کنار اون قبر دور از خانواده دیوانه می شدم.
اما او احساس حضور خداون ایسای مسیح رو در زندگیش داشت و هیچ چیزی دیگهی قادر نبود تا او رو محفوظ نگاه داره و این کتاب زندگی نامه ی جان پیتون پر از این مطالب هست و در واقع این در مورد کار خداون ایسای مسیح و فیض خدای زنده پیتان می نمی سه در ابتدای خدمت بشارتش می گه خداوند به من این اتمینان رو داد که حتی یک گلوله هم به من شلیک نخواهد شد تا من رو زخمی سازه یک چماق هم قادر نیست تا به من زربه بزنه و یا نیزهی و نه تیری از کمان خارج قاعد شد.
بدون اجازه خداون ایسای مسیح او که قدرتش متعاله بر روی زمین و آسمان او همه چیز رو، طبیعت رو، چه جندار و چه بی جان تحت اقتدار کامل خودش داره و حتی قادر بومیان آدمخار این جزایر رو نیز کنترول کنه. از خداون ایسای مسیح با اونها بود و اینگونه بود که تونستن این کارها رو انجام بدن.
دو نکته ای دیگه به ویژه برای جوون ها ممکنه فکر کنید مسیحی شدن خیلی سخته این دقیقا چیزی که شیطان میخواد شما فکر کنید اگر مسیحی باشیم چقدر سخته و زندگی شاد نیست نه دوستان کاملا برعکسه زندگی مسیحی زندگی آزادن و شادیست این مسیحی ها چه کارهای نیکی انجام دادن چه برکتی بودن برای دیگران تصویری از پیتن هست در سیدنی و در زیرش از فلیبکن فصل 3 هست این کار را انجام خواهنداد این یک کار را انجام خواهنداد و این هدفی ای که ما باید داشته باشیم اگر مسیحی هستیم باید خودمونو کاملا وقف خدا و انیسایی مسیح کنیم و کل عمرمون وقف او باقی بیمونیم
نکته آخر شما میدونی شیطان بسیار افتخار میکنم و اگر به روزنامه ها و اخبار نگاه کنید ممکنه فکر کنید چه قدرتی هست در این دنیا چه شرارتی هست چه تاریکی و چقدر ما مسیان چقدر زعیف و ناتوانیم باور نکنید باور نکنید همه قدرت ها بر روی زمین و در آسمان به خدا و نیسای مسیح تعلق داره وقتی که ما با شیطان رو برو میشیم چه باید بکنیم باید در برابرش مقاومت کنیم باید بیستیم در براب در جهان غرب بی خدایه است.
نباید بترسیم و داستانای ناومید کننده تعریف کنیم. نه! ما شمشیر روح رو داریم که کلام خداونده. ما سپر ایمان رو داریم و بیش از اون داریم. وعده خداوند رو داریم. پس نباید ناومید باشیم. ما بی خدای واقعی رو در جهان غرباش روبروح هستیم همین امروز این از کجا میاد؟ نه از مردان باهوش و پروفسورهای دانشگاه نه اینا همه از قدرتهای تاریکی میاد بله و اونا قدرتهای سیادی هستن اما خداوند در ایسای مسیح به ما چیزی بیشتر را داده کل اصلاحه کامل خدا را در برابر شیطان مقاومت کنید و از شما خواهد گریخت و این حقیقت و این قطع رو ما در زندگی جان پیتن می بینیم.
جان پیتون: مبشر جزایر آدمخوار
Series زندگینامه
زندگی نامه و زحمات جان پیتون مبشر اسکاتلندی قرن نوزدهم در میان قبایل آدمخوار جزایر هبریدیز جدید.
| Sermon ID | 82221534427447 |
| Duration | 52:42 |
| Date | |
| Category | Conference |
| Language | Persian |
Documents
Add a Comment
Comments
No Comments
© Copyright
2026 SermonAudio.
